آخرین پست یا توضیح چرا خاطرات روزهای طبابت تمام شد!

مه 4, 2007

به طور کلی طرح کردن این مسئله که من موجود مریضی هستم و از عنفوان طفولیت درد پزشک شدن به شکل ذره به ذره روح بزرگوار مرا که احتمالآ دلگیرم از حجاب او تناول کرده درست نیست البته اثبات این قضیه حکم به رد کردن اصل من مرض دارم را نمی‌دهد یعنی به قول اختاپوسهای وبلاگ نویس ساکن وردپرس فلانی مریض است اگر و نه تنها اگر مرض دارد یا به عبارت سلیس همیشه فارسی موجودات زنده و حتی اموات می‌توانند مریض باشند اما مرض نداشته باشند یا مرض داشته باشند ولی مریض نباشند یا هر دو یا هیچ کدام که البته اختاپزشکان وردپرس فارسی هنوز به این نتیجه نرسیده‌اند که اصلآ چرا؟ یا واقعآ به کدامین دلیل؟ و بیشتر ترجیح داده‌اند به جای کارهای تحقیقاتی و علمی به وبلاگ نویسی و وبگردی بپردازند.

البته این پیشامد نه چندان مهم که این پست سوء‌ختام مطالب این وبلاگ است می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد که اگر از موارد مهمی چون دسیسه‌های استکبار و دست‌های پنهان لابیهای صهیونیستی چشم پوشی کنیم می‌توانیم به موارد بی‌اهمیت کلآ بیست ساله بودن من و پزشک نبودن همان من اشاره کنیم( دارم سعی می‌کنم از این جا به بعد شطرنجی بشم)

البته این مورد که واقعآ انگیزه‌ی من از این حرکت شنیع چه بوده و چه افکار پلیدی را در پس زمینه‌های این جریان موهن دنبال می‌کرده‌ام ریشه در خرده فرهنگ‌های ناشی از ایجاد وبلاگستان می‌تواند داشته باشد که از حوصله‌ی این اعتراف نامه خارج است. اما حقیقت پنهان این مبحث خوانندگان این وبلاگ هستند که در حکم زغال لیمو برای من بودند و اگر از همان روز سوم ایجاد این وبلاگ تعداد آنها به سیصد نفر در روز که البته بعدها به اندازه‌ی نصف فروکش کردند نمی‌رسید احتمالآ موضوع این قدر به چالش کشیده نمی‌شد.

پی‌نوشت۱: خاطرات روزهای طبابت بر اساس شنیدن تعدادی خاطره از یک پزشک( منظورم علیرضا مجیدی نیستا) که تعدادش به زور دو رقمی می‌شد شکل گرفت و از این خاطره‌ها به عنوان ایده‌های خام ونیمه خام مطالب این وبلاگ استفاده می‌شد که بعدها به دلیل به اتمام رسیدن خاطره‌ها محلی شد برای تمرین کردن قالبهای مختلف طنز و هجو برای یک موجود عاشق طنز نویسی.

پی نوشت ۲: توی این مدت به جز یک مورد ایمیلایی که سئوال پزشکی می‌پرسیدن‌و جواب ندادم اونم دو هفته‌ی پیش بود که البته از یک عدد پزشک پرس‌و جو کردم و جواب اون‌و فرستادم پس جای وجدان درد چندانی نیست.

در انتها از کلیه‌ی عزیزانی که ما را در ساخت این وبلاگ یاری کردند از پخش، نودال، سینه موبیل گرفته تا خانواده‌های رجبی، علیمی و شهرداری منطقه‌ی ۹ قدردانی می‌کنم! و خلاصه این که اگه باعث گه زدن توی مسئله‌ای به اسم اعتماد در وبلاگستان شدم صمیمانه ازتون معذرت می‌خوام جوونیه و جاهلی!

آخرش نفهمیدم من کی مریضه کی طبیبه؟

کشف راز این معما واسه من خیلی عجیبه:

من طبیم تو مریضی؟ تو طبیبی من مریضم؟

بی‌خیال بیا بریم که خر تو خر شده عزیزم!

آخیش راحت شدم.